شب لباس تور سفید پوشید چون رقاصه ای برای کشاندن من به میخانه ی رویاها...پشت شیشه ی سکوت به شب مینگرم...به رقاصه ای با نور کم و ملکه ای در میان صحنه ها... به کسی چون ماه که دارد تن خود را پنهان کرده و یک لباس پولکی پرستاره پوشیده....ای ملکه ی صحنه ها به درهای بسته ی این دیوانه خانه مرا ببر که میخواهم رقاصه ی تو باشم با خون خیالات در جوی شهر جاری شوم و برایت قصه ها را پرکشان بسرایم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت ۷:۲۹ ب.ظ توسط
|