یک صدا شدم به تار شب میرقصم میتوانم به پیاده روی بروم و خیالاتم را در میان خیابان و کوچه ها رها کنم اما در میان دیوارهای محبوس خود را دوست دارم حبس کنم...هیچ چیزی بیرون از این دیوارها برایم نشاط ندارد دوست دارم خیالاتم را پر بدهد و در گذشته ها زندگی حال و آینده را بسازم من میتوانم قصه ی ناتام خود را با یک پایان مبهم تمام کنم اما این قصه ی زندگی من نیست...کسی از قصه های ما چیزی نخواهد گفت کسی در میان توده ها خود را به یک نمای خاص نخواهد فروخت...قصه ها تب تو رادارد این دیوانه ی رفته کجایی ...کجایی ک هر جا بروم تو هستی تو میمانی و هر انچه نگاشتم از تو بود...ای خیال همیشگی من چرا من را در میان قصه های مبهم رها کردی که برای یک معنا بدنبال تو بدوم و بروم...تو را معنا دادی ممعنایی که هرگز نباید میافتم...بادها می آیند و برگهای خزان را جارو زنان به آغوش نیکمنتی میکشانند که تو و من در پستوی بالکن همسایه ی فضولمان به قصه سازی دو دیوانه نگاه میکرد... من میان این هجمه های سکوت و تو در قهقه های زندگی و رمیدن های شبانه ای...تو که یک مرد تنها را ندیدی که چگونه به پای تو تمام سکوتهای جهان را سلول های زبانش کرد تو که تمام قد شکسته من را ندیدی که بخواهی به میان این قصه بیایی و مرا از این نوشته ها بیرون بکشی..تو فقط یک مرد دیدی که میرفت و میتازید..خیالم جنون دارد یا این هسته ی زندگی من پر از هبوت تو است میخواستم تا نعره ای در میان جمعیت کشم نمیتوانمم به میان جمعیت بروم من از همه بریده ام
+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت ۷:۳۷ ب.ظ توسط
|