به سرزمین قضصه ها میروم جایی که تو آنجایی دارم از خودم یک وحشی رمید از رویاها میسازم میخواهم بیایم و ترا در اغوش دریاچه خیالم غرق کنم..دلم یک سکوت گریخته از قله ها را می خواهد که بیاید و چشم خود را به روی دریاچه وحشت و مرگ بگشاید...دلم میخواهد درون هیاهوی تو و خودم پشت حنجره فریادم زیر بام سقوط و جنون به حس تو اویخته شوم بزنم دل را به دریای مجنونی اما نمیتوانم...نمیتوانم بگشایم راه را و دلم میخواهد مجنونی باشم که رها از هر کسی بزند به دوره گردی شبانه در کوچه های تاریک و تقدس خود را گم کنم...دلم میخواهد یک ژنده پوش دورهگردی باشم که کسی حتی نخواهد فهمید او که بود چگونه زیست کجا رفت و تا کجا دستش کوتاه شد...دلم خانه ی خرابه ای را میخواهد که درون آن موج شوق و رقاصه ای از پشت پنجره به طنازی در آید و من به شکوه خود تلخند زنم...دلم این را میخواهد...
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت ۲:۵۸ ب.ظ توسط
|