باز بارا می بارد شعل میزند شب مرا و ترا می جویم در دیواره های تور شب...ترا میپرستم اما تو در آسمان سکوتی...چگونه به تو رسم با فریاد؟ با اعدام؟ بامرگ؟ یا به تک تک هق هق ها و ته مانده ی سیگارها...من ..ترا چگونه جویم ک یک بت سکوتی و من یک نعره ی پر گداز ..چگونه می توان درونت را شکاف و به تو رسید که تو در سکوت های من یک مرد دیوانه ای...که تو یک زن خیالاتی منی ....که تو منی درون من دیوانه ...که تیغ زنان بر زبان خون میچکاند خود را در سایه ی تاریک قدم هایش...تو فقط بگو چگونه می توان ترا بویید و در عطر تو کیلیومترها دیوانه وار پیمود...تو بگوچگونه می توان به قله ها رفت و از اعماق ترا چنان دوست داشت که نفس آسمان بند آید...من نمیدانم