بدرود قهرمان سوخته ...
با اخرین نای یک احساس می ایم برای انچه که تماشای سکوت ابدیت رادر نمایش پرده ی خاموشی دارد می کشاند نم م ترنم قلبم مب چکد و دامان خیس گونه هایم سرشار ازاحساسهایی است که چنددقیقه بعد می خشکد قهرمان داستان ما رفت تماشای سوگ این تماشاهمه ی خیال ادمیت را از ترواش سنگریزه های این سکون به یغمای اسمان نیلگون می کشد ان قهرمانی که روزی افق دید همگان بود روزی حسرت ساز تمام ادمهای این دیار بود افتان و خیزان در دامان کوی و برزن تنها و یکه و بی اعتنا دارد میرودمیرودبا همه ی تنهایی خویش میرودشایدخرین پناهگاه خویش رابیاید ان قهرمان دارد میرود ان قهرمانتاریخ دارد میرود و میمیرد و روزی که ابدیت تماشای تمام خیال رنگی او را سیاه و سفید میدید او بود که می سوخت او بود که نگاه هیز را داشت به دوش می کشید ان قهرمان نیست با دامی که از جوانی بدوش کشید و اینک تمام عمر بود که داشت قهرمان سوخته زندگی می کردو انگاه که قهرمانی نتواندهیچ زندگی و خودش را تحمل کند دست به فراموشی زندگانی می زند و خودرا تمام می کنداین همان بود که بود و حالا چیزی جز ان یاد بر باد رفته نمانده ان ادمهایی که روزی نقش خاطره ها را بر او زدند زندگی و سرنوشت را بر او هموار کردنداو را از خود گرفتند...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۸:۳۳ ق.ظ توسط
|