نمی توانم از افق ها دور شوم من هستی خودم را در اینجا باخته ام با پوچی تا کجای عالم پارو بزنم با چه برانم برای که بخوانم ؟ همه چیز در معنای خود گم شده است همه جا نیرنگ و دروغ و کلک ...تو و من چون گم شدگان در جزیره ی خود نمایی هستیم و جایی در پهنای کلمات ما بیش از منیت نمی گنجد تا بخواهی خود را رها کنی زندگی راستین بکنی زندگی و مردم بر تو فشار می اورند هر کسی در تلاش بیان کردن خود غیر خلاقانه است وانوقت تو داری له می شوی .... در مقابل بعضی ها مشخصا بدنیال چیزی اند ... هر کس با فلسفه و وسع فکرش ... وبعضی ها گم شده هایی بی هیاهو اما داغون ...روزی دای جواـ به دیدار استاد باسوا رفت استاد پرسید در جستجوی چه هستی ؟ او گفت روشن شدگی ... استاد گفت تو که در خود گنجینه داری چرا در خارج بدنبال انی ؟ دای جوا پرسید گنیجه من کجاست ؟ استاد گفت : ان گنجینه ی که جستجو می کنی ذات و وجود خودت است . دای جوا بناگهان روشن شد و از ان زمان به بعد به همه توصیه می کرد که گنجینه خودرابیایند و انرا بکار اندازند . گمشده ای در میان هیاهو نباش خودت باش کسی که می تواند خود رابیابد ببینید و درک کند و بدنیال گنجینه اش باشد .
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۰ ق.ظ توسط
|