دل تنگی با من است و من ... دلتگ نیستم
قصه ی صحنه ها از می رسد من زدوده از چشم و نگاه ها به سوی ابر ها می روم ردای باد هم من را به یوغ خستگی می کشدو انگار تمام اسمان برنگ شفق درمی اید نمی دانی که در هجوم تسمه های اسارت من رنگ باخته از خون را به بوم کرانه ها رنگ می کنم و نگران یک روزی در فردایی هستم که شاید تصورم گم شدن در لابلای احسساس ها و یا اه های دلسوزانه خواهد بود من هیچ با خودبهمراه ندارم جز افسوس انچه می توانستم و انچه نشدم یا نتوانستم شوم ... حالا طعنه ی روزگار من را می راند سینه ام به زخم تلنگر های این روزگار سرخ است و شکننده اما می نویسم تا پیش بروم باز در هوای خواهش های بودن در تکیه بر رویای خواب ها ... بر مرگ ها ... و داد های بیدادم که تا مرز ذهن های فراموش کرده می رود... با نشستن بر استراحتگاهی مزین به یک کنج دنج که می توانم صورت روزها را در چشمه های چشمانم بشویم و انگاه با طراوت یک لحظه ی زندگی بزندگی برسم و دوباره انرا ببینم .... نمی دانم درافق های دور دستی یا در کنار ثانیه ی رسیدن ...ولی می دانم در بانگ ارامشی در سکوت شکستن ها من برای گشودن بال ها خود را به باد ها درافق ها سپرده ام اندکی به انتظارم بنشین تا از این پهنه های بن بست از قله های سرد بگذرم ... اندکی صبر کن که عمرم می گذرد فقط اندکی تا نکند که برسم و تو نباشی ... اندکی صبر کن ...اندکی...
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۳:۲۵ ب.ظ توسط
|