هنوز نمی دانم چقدر نیازمندیم ؟ هر کس به اندازه ای نیازمند است اما گویی بعضی ها بیشتر نیازمندند ... حرفم با همه اون هایی هست که با زیرکی و دزدی دست به غارت می زنند بقول دیالوگ های فیلم ها این دست عادت کرده ! .. بله واقعا دست عادت کرده است وگرنه بالاتر از این ماشینی که انها سوار می شوند شاید ماشینی نباشد گران قیمت ترین خانه والبته بین خودمان بماند هر کجای جهان باشند بیشتر از عرض شانه هایشان وسعت ندارند .. خوبی ثروت خوردن اینست که خانه ی ادم رابزرگتر می کند اما خود طرف بزرگ نمی شود وگرنه امروز بعضی ها به اندازه دایناسور بودند ... اگر به اندازه داشته ها یک نفر چاق یا قد بلند می شد یعنی مثلا برای هر یک ریال یک سانت قد می کشید انوقت من می توانستم توجیه بکنم که ترس از موجودات بزرگتر دیگر برای بقا باعث شده است که انها با بیر حمی دست به غارت بزنند اما مسئله اینجاست که هیچکس این گونه نیست ... ادم ها حسابشان بزرگ می شود نامشان بزرگ می شودماشینشان بزرگ می شود اما خودشان در همان اندازه اند !... لباس انها تغییر می کند اما این لباس در حمام بدردشان نم یخورد وان حمام بزرگ دارند ولی در اتوموبیلشان این وان بدرد نمی خورد ... همه چیز مثل سراب می شود که فقط در جای خودش لذتش وجود دارد ... اما این لذت بنظر من یک لذت عمیق نیست زیرا روحی زخم خورده است که این ثروتها انرا نمی تواند مداو کند ... یاد اولین دزدی اگر بیفتی  انگاه می فهمی که از چه حالی صحبت می کنم ... من اول دبستانم یادم است سر درس املا دیدم بغل دستی من کتاب را از کشوی میز کشید عقب و از روی ان نوشت ... من رویم را برگرداندم ... جایم را عوض کردم اما ردیف سوم نیمکت جلو و بغل دستی جدید من این کار را هم کرد ... من نیم نگاهی به کتابی که او واکرده بود انداختم اما روی دفتر املایم خوابیدم تا مبادا وسوسه شوم ... املا تمام شد اما من می خواستم به معلم بگویم که چه دیده ام ... اما دوستم یک جلد دفتر که فانتزی بود را نشانم داد و گفت این را به تو می دهم اگر نگویی .. من نگفتم نه به این خاطر که وسوسه جلد شدم بلکه به این خاطر بود که عاشق التماس کردنش بودم ... سر راه من جلد را گرفتم اما بعد از خداحافظی چیزی عذابم میداد سریعا کیفم را به پدرم دادم و دوان دوان تا مدرسه دویدم تا جلد را به دوستم پس بدهم و همین کار را کردم ... صحبتم اینست که یک نفر هر چقدر ثروتمند باشد ولی تنها می تواند زخم هایش را بپوشاند همان زخمی که با اولین خطا بر خود زد ... ثروت های بیکران دست این و ان زخم زدن به جامعه نیست زخم به خود است !... و اینجاست که من تفاوت زیادی بین ثروت ربودن با ثروت ساختن قایلم ... زیرا دزد دسترنج دیگران را می برد ولی ثروت ساز خود ثروت می سازد ... هنری فورد می گوید اگر تمام دارایی ام را همین الان از دست بدهم مطمئن باشید چند سال بعد همین قدر دوباره دارم !... بله او دارد زیرا چیزی را با خود دارد که هیچ ثروتمند دروغین دیگر ندارد ... هنری فورد خودش را دارد ... و تفاوت اینجاست که اگر دنیا با تمام زیبایی ها و امکانات و ثروت و دولتها در اختیار تو باشد ولی تو مال خودت نباشی تو فقیری ... بسیار فقیر ... امروز وقتی انگلیس یا امریکا از اخلاق صحبت می کند من بیشتر احساس می کنم که انها برای پوشاندن زخم های روح خودشان دارند تلاش می کنند ... زیرا استعمار و یغما انها را زخمی تر کرده است ... هر چقدر که دارند باز هم از اخلاق و انسانیت م یخواهند صحبت کنند ... میخواهند پیشتاز باشند ولی زخم عمیق تری دارد احساس می شود زخمی که با تیغ برنده تر از قبل دارد انها را می ازارد و ان توهم و دروغ به خویشتن است ... پس فردا زخمی ترش خواهم دید با همه ی دنیای که صاحبش حتی اگر شوند ولی شاید بدنبال پیری فرزانه بر  کلبه ای دوردست روند تا نور انها باشد ... اسکندر مقدونی قبل از مرگ از دهکدهه ایم یگذشت که اوازه پیری فقیدرا شنید پس قبل از عزیمت تصمیم بدیدار او گرفت ... گفتند کنا رودخانه است ... او در کنا ررودخانه پیر مردی عریان را دید که داردحما م افتاب می گیرد پس بالا سر او رفت و گفت ایا تو ان عارف هستی ؟ پیر مرد گفت اینگونه می گویند ..اسکند گفت من اسکندر هستم و  با لشکری بزرگ امده ام ولی دوست دارم درسی از تو یاد بگیرم ... پیرمرد گفت به کجا لشکر می کشی / گفت برای تصرف سرزمین شما و جهان ، پیرمرد پرسید بعد از ان چه خواهدشد ؟ - گفت : حاکم جهان خواهم شد -پیرمرد پرسید و انگاه ...؟ - اسکندر گفت انگاه ندارد دیگر حاکم می شوم و نسل من حاکم خواهد ماند - پیرمرد گفت دانستم - اسکندر گفت چرا چیزی نگفتی بگو تا هر چقدرزر بخواهی بپایت بریزم - پیرمرد پاسخ داد اگر چیزی بخواهم انرا انجام می دهی - اری - پیرمرد گفت لطفا از جلو من رد شو زیرا که سایه ات جلوی تابش افتاب را گرفته است ... اسکندر ناراحت شد و چون فکر کرد او ابله است رهایش کرد دریغا که چند روز بعد خود مرد .