نوشته های خاکستری ام رنگ باخته اند کسی در تمرکز فکرم دیگر نیست خالی ام اما اتیشین ...کاش بدور خودهاله ای از تبسم تو می اویختم که بدانی در این هیزم های صبر سوزانم چگونه دارم در تنهایی به امید امدنت بسر می کنم کسی چه می داند که گمشده ام در کجای این دنیا در پی من ی گردد ایا ستاره ی بخت من هم فرامش شده است کاش بدانند که فراری ام و در جزیزه ی احساس تو الی ام دارم بر کوله بارم به پشت جها پیش می روم ... کسی ندانست وو ان غم هنوز بر سینه ی داغدارم نشسته است ... کسی که درکش فراموش نمی شود کسی که رد پایش بر سینه ی ام فراموش نمی شود من چه می دانستم که فریاد درون کسی شعله های عشق بود من چه ی دانستم که این بازی بازنده و و برنده ی بی جام داشت از کجا بدانم که ای پوچ بازی با عشق بود ... میریزم هزاران دانه ی سکوت از اونگ زمان ... نعره های درون را نمی توانم رها کنم و این مرد تنها دارد با خود م یچنگد چنگ در دل کس دیگری که نمی دانی انقدر در پیچ  غم این راه مانده ام که خود وا مانده ی این بستر بی اغوشم ... خیالاتم چنگ می زنند و دلم نغمه ی گذری چون باد صبا می خواهد  اما اینجا تمام کوچه ها تمام دریاها تمام ابرها و هزاران پرتو ماه گمشده  اند یک مرد بیهوده با هزاران ارزوی مهمل بر خیال تاریک خود ...کاش این افق برای تو نباشد تو بتابی و افق هایت بتابد ... از من گذر کنید تا گریبانگیر این سکوت و فغان و هوس ها نشوید از من بگریزید تا همه ی دنیا نبیننند که یک دل پر گداز چه می تواند با خود بیاورد ... بگذارید قصه ها و زمان یاد تو را ابدیت کننند ...کاش نبود اسن سرنوشت