برای اغاز تلنگر شبانه ام از نقره فامنور سناره ای که هرزه نگاهش را دوخته به پنجره شهرمان و منی که در دیرد شدید در توده ی مهره های ادم های بی نفس به سوی خود کشی ارزو ها می رود به قتلگاهی که مرد م جمعند و تعقیب این من در تجاوز هزاران خاطره و عمر ...ببین دارم باز بی تو اینگونه می زنم زخم به دل صبورم و چنگ می زنم و چنگال وحشتناک ثانیه ها قلبم را خون فشان کرده است دلی دارم بی محابا در طمع این هزیان نگاه تشویش بودن ها و رفتن زیر خط سقوط پلهای ارزو و اوار ریخته شدن هزاران سنگ در قتلگاه و مردکی اویزان بر دار عمر کسی که لرزه های لبش را سرخی هر لبی می دید می ربود و ارزومند بوسه هایش بود بوس هایی که بی معا و سرد به لبی دوخته شد ... اینگونه بی تو تنها می روم ... اینگونه بوی تافن دارد به مشاق ذهنیت فردای من می رسد اینگونه غروب می شود و فردایی نخواهد بود ... برفک میشود ذهنم دارم ترا در تصویر بغضی که پشت غروری ساکت نشسته می پوشانم ... دارم نفس های یک قطار بی عابر و زوزوه ی گرگی در دشتی برفی را حس می کنم قطار من دود الود است هزیان من سیاه است فکرم تاریک است و طعم ریل های زنگ زده و صدای خس خس برگهای و انگاه خودی بی متن دید در وسط برفها ... من به کجای ای شهر بروم به کجا میر وم به کدام نگاه ارزومندم به کدامین امدن امیدوارم به کدامین شخص امیدوارم ... نه منی نه کسی نه ادمی نه بتی نه خدایی نه تشویشی نه زره ای برای یایش ... تنها اتشفشای در بالین زیرین برف دارم می خواهم فریاد شوم می خواهم وحشت هزاارن بی تو بود را اوار ریخته بر پلهای برگشتم بر دار ارزو ها خود را باز در اینه ی یک حال بی معا ببینم در گذشته ای که روزی جوانی بود ... اما ببین اینگونه بی محابا می روم به قتلگاه و تنها دود من دود سیگاریست که در نصف شبهای خیال انگیز دود می شود نه قطازی م یاید نه ایستگاهی در سرابی است.