بنام یک مرد تنها ...به نام خدایی که خودش است ... به نام مردی که از جنس گذر های هاران خیال از توست ... به مردی که سواره در کوچه های ای جهان بی مرز است ... به مردی که در مهره های خیالش رگهای بی نفس دارد ... بنام مردی که خیال تو سیلی می زند صورت ذهنش که بیدار شو ... ب من خط خط کشی در تلنگر تعقیب یک اونگ بهی معنا فقط بنگر ... بنگر که تو رفتی و من دارم به تماشای یگ لبخند تو چنگ می زنم ...چشمانم گریان چه است وقتی خود قاتل تو بودم ... بی تو تا کجای این کرانه ها را رقم بزنم ...بی تو تا کجا بروم که با تو باشم ... سیل می بارد از زیر لحاف هزاان سکوت و مردی بیدار در نیمه شبهای عاشقی یا جنون ... بیدار شو ای ذهن لعنتی بیدار شو ...زمان گذشته امروز ماه هاست از ا قضییه گذشته ... ای لعنتی نکبتت بایدار شو ... ای بلعنت به ویرانه ی تن لرزه ی قلبم نرو ... ه نام مرد تنهایی ها نرو ... به بوسه های پر از اشک نرو ... فقط بمان تا به یک نعره دل بدوزم ... دریغا رفته ای ... و من تنها به تصویر هایی که پنهای از تو گرفته ام چنگ یمی زنم ... بیدارم ولی انگار در خوابم ... خوابی اما انگار بیداری با من ... هیهات ... کسی نبود بداند پشت هزاان لحظه فرو ریخته از لجنگاه این نفس ها چه نسیمی از عشق می ورزد ... هیهات به من هرزه در این تفکر تو ... هیهات به من خفته در درون زمان با تو ... هیهات به منی که اعتراف نمی کند هیهات به ذهنی که با دیدن تو گم می کند ادرس کوچه های عقل را ... هیهیهات به من ...هیهات به این خاطره های بی سر و انتها ... یک لحظه با تو کافیست تا را ساعتها غرق ان لحظه کند ... هیهات از من ...هیهات از احساسی که داشتی هیهات که فرو ریهایم و ریختیم دنیا را به هم ... هیهات به فریب های خود و دیگری ... کاش بودی میدید که از تشویش این لحظه ها به جنون می رسم ...به پس زدن های تمام ادمها ... به انزوای و تعهدی که نمی دانی متعهد ماندم ... تو کجای ای دیوانه سرایی ...بگو و بیدارم کن ... که من لرزان از خاطره ها با خود خط زد ای رویاها ... در تماشای هزاان لحظه بی تو ... و نعره ای که بر لبها دوختم ... اینگونه چنگ به خود می زنم ... اینگونه می روم به گذر گاه های بی هدف ... اینگونه مست می شوم با تو در هزااران غم ... اینگونه مست می افتم در خواب ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲:۳۰ ق.ظ توسط
|