بر فراز و نشیب این تپه ی خیالی فقطیک گذربی جنس از ابرهای پراکنده مانده است من بر صیدسیبیالوده بودماا رکهی خیالمدر زلالا اندیشه ها بود حباب های ترکیده و وزغی که روی برگی به تماشای موج های سنگ انداخته شده است من و پیکر سسایه ها و زندان خاطرات و بی خود مانده .... به نام ان مردی که هیچ نداشت از تو می تو می خوانم به نام مردی که تنها ترا داشت ... بنام مردی که سنگ قبر احساسش سالهاست زیر تپه های ...مدفون شده است ... منم
زیر یک هساهوس خطرمنم در کالسکه ی اششرافی سوی قصر ارزوها و باز از قصری که پنچره اش ازادی میخواند خیره به اسمان و برکه نگریس ن ..باید گاه به گگاه پناه برم به این برکه ها ...باید به پشت جنگل ها بروم باید به هزاران رنگ و لعاب گلها حسرت دوختن ... نسیمی می وزد و اسمان هنوز ابرهای پراکنده اش نمیبارند ... باید بارید باید یاد ترا از خاک نم خورده گونه ها بیرون کشید ... باید بر فراز و نشیب این ساعتها و نفس در سینه ی الوده ب عشق به سراغ هق هق و گریه ها رفت .. باید دوید و نایستاد تا کمی احساس درون را تماشا کرد .. . بایدپوسید و به تو نگریست که می روی زیر سایه ها ...
بایدترا بویید از درون پلهای باغی که کاشته ای باید ترا نقاشی کرد در تپه ای که افقش را به گردافشانی خاطرات در اکنون پرداخته است ...این است ارامش مردی با شال گردنی از دوران سرد بی تو شدن ... اینست اتشفشان سبز و بهار من این است تمامی سبکبالی مردی که بی خاطره از همه ی ساعتها ی بی تو ست این است اوای معصومانه ی کلبه ی بی چهار چوب من در بیرون از قصر ... اینست تمااشای واقعی ابدیت ... اینگونه م یتوانم ارام پرواز کنم ... اینگونه میتوانم تا ترا لمس کنم اینگونه می توانم زیر هزاران هیاهو پاکی و معصومیت ترا بیاد زنده نگه دارم .... اینگونه ...