بیهوده خوانی من ... بیخوابی و پورشه سواری بی محابا ... به خیالاهای بی انتها و مرزهای بی اختیار رویا ... و از دست رفتن گلی در پشت سر قدم های خیال ... و مرگ را ارامیده در خوددیدن ... منم در بستر هزاران گل ارزوی پژمده و بادهای خفته در وزش روح مرده این مرد... و اینجاست کهه اغاز تنهایی بی محیابا به خیال تو چنگ می زند ... از ستم های خیال تا شلاق های بی تو ... و هزاران سکوت و خفته در خود مردن بنام محبجوبیت و اخلاق ... و مردمان ای سرزمین بمن مدال افرین دادند که چقدر در دریای ارامش غرقم وندیدند تندی این تن عرق الود را که از خود بی خود بود و هزاران شعله ی را در خودخاموش کرد و هزاران شلاق را به خود زخم زد تا فقط به تماشای یک دیوانه ای ارام بنشیند و یا ارامی دیوانه که سی از درون او نشانی نداشت ... حالا به سراغ اندرزهای این دیوانه خانه م یروم که همگی بر طبل بطلان حقیقت می زننند و اینگونه به مردگان نشان افتخار می دهند و برایش یادبود خاموشی می زنند ...شمع های بطن من دارد به نسیمی از گذر یک اشنا خاموش میشودو دریغا از این نسیم هایی که وزیدند ولی چراغ انتظاری را خاموش نکردند اما فقط عظر تو کافیست تا شعله ای را مدهوش کند و انگاه به خاموشی و سکوت چون من برود.... در هیجان این دیوانه بازی چقدر ارامم چقدر به خط خوردگی ورق ها و روزها اعتنایی نمی کم گویی قیامتی شده است و من تازهه به بقا میخواهم بیندیشم ... از هیاهوی مردگی رها می شوم و خودرا به نبش قبر میبرم تا با تو زنده شوم ... با تو به سراغ تمام لحظه ها دکمه برگشت م یزنم و زنده می شوم بر روی ان ثانیه ی مرگ و خیال ها را روشن م یکنم از اینکه امده ای و انگاه به جولانگاه کودکانه ام می روم و در کلبه ی احساسم شومینه ی خاموش را روشن م یکنم و در کنار تو چای می نوشم و با تو فردا به شکار می رویم و به این طبیعت باز می گردیم و انگاه شام را با هم خواهیم بود با دست پخت تو و چقدر زیبا خواهد بود در لحظه ای به خودد امدن در اغوش تو ... چقدر جهان به چنگال خیالم تاب بی خیالی می زند و تو من را هل م یدهی و من در دره ها پرواز م یکنم و با هم پرواز م یکنیم ولی تو با من هستی همچنان در رویا...مرا از دره بگیر تا با تو ادامه بدهم فرداها را ... باید گذر کنم از اینخیالها و به تو برسم ....باید فراموش کنم این لحظه ها را و بنشینم در کومه ی تو راهی خیال و به تو بیندیشم و باز زندگی را ادامه دهم و انگاه که خسته شدم با تو بنشیم بر کنار جاده ی زمان و انقدر با تو روم تا به قیامت برسمو انگاه ترا ببینم ...شاید دیدارمان در قیامت است ولی میدام میان همه ی ادمها تنها عطر تو خواهد بود که ذهن من هشیار و بیدار خواهد کرد تا بسوی تو روم ... مثل همیشه ... مثل اکنونم که در زندان خیالم و نمی توانم از خود رها شوم تا ترا در دستانم بگیرم بگو چه کرده ای در من ... که می خواهمت ولی نمی خواهمت بگو چه کردهه ای با من که با تو هستم ولی بی تو ... بی توام ولی با تو ... بگو چه کرده ای که همیشه احساس مدیونی دارم ... بگو شاید بداتم از ان دره من را نجات ندادی ... بگو چرا در قله ها ماندی ... بگو چراغ کلبه مان را خاموش کردی بگو چرا شاممان سرد شد و چرا به شکار دیگر نرفتیم....
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط
|