خیال تو اتش کده است در این سرمای سوزناک احساس در این حوالی دل منحمد از احساس رگی از خواب در این نبض من است کسی در صید خورشید است خورشید تویی و تمام این ساحل ها به مواج بودن های خروشان تنها دلخوشند ... دارند سیلی به ساحل من میزنند دارند من را از روبرو می نگرند و اینه ی من و دریاست منی که دردریا هستم و دریایی که در من موج می زند ... خاموش می شوم می روم به سراغ دور دستها ... جایی که تو انجا در گذر های بی اندیشه ای ... جایی که در ارامش محض داری بر بوم نقاشی دریا می کنی و مدی منتظر را نمی بینی ... اینجاست که تمام من گم م یشود در بودن ... در جایی که حتی در تابلوی تو جا ندارد جایی که احساسی خالی ا زمن دارد من را با دیگری پس می زند انجا که خوشی ها و خنده ها دارد میله می سازد بر لحظه های تو رسیدن ... و من هستم تهی در میان این هجوم افکار و خواستن و خاموش به چشمان و لبخند تو چشم دوختن ... اینگونه بی محابا میروم در پی خودم ... گم می شوم از بودن ... خودرا فراموش می کنم پشت تبسم های غرورانه ام و تنها ارامش را در سکوت و بی اعتنایی می بینم ...کسی وحشت این امواج را درک نکرد ... کسی به سراغ ساحل من نیامد ... فقط قله ها نمایانگر فانوس ها بودند  تا کشتی ها به صخره های ساحل من نخورند ... مبادا کسی وارد این ساحل بغیر تو شود ... مبادا کسی هم نفس من در دم و بازدم خود سراغی از تو را به ندهد ... نکند نقاشی تو گم شود ... نکند تابلو ی تو با من حرف نزند نکند دنیای تو گم شود چون من در دنیای تو ... مبادا من بر اسمان بروم و تو را در کهکشان نیابم ... نکند من فراموش کند گذشته های خوب را ... نکند من ترا به باد بسپارم ... نکند من خاموش به قله ها بروم و فانوس را بشکنم ... نکند من خودم را در تن این رویاها گرم نکنم نکند اتشکده ام خاموش شود و من به ستایش تو بر نخیزم ... کسی چه می داند شاید پشت این اوارهای ساعت کسی ساعت موزیکالی را به ساعت ان زمان کوک کرد و من بر این ساحل به پایکوبی مشغول شدم ... کا باشی کاش بودی کاش بمانی ... کاش فراموشم کنی .. کاش فراموشت ... کاش بمانی ... منی که پشت به دنیا در این ساحل تنهایی نشسته ام ...