به قلمهای بی جوهر این خیال می نگرم که نمی توانند چیزی بنویسند .. از متلک هزاران بغض ...از نگاه های زیر کلاه ابرو .... و توده ها را اتش زدن توده های خیال را ... باید به نیم نگاهی از تو سراغی از عشق در درون بگیرم ... باید به تبسم های سر بالایی که می روند نگاه کنم باید به گذر های ادمها یافسانه ای سفر کنم ... هیاهو های این شهر دامن من را گرفته اند دارم به وی تنهایی قدم بر می دارم ... دارم به همه نه می گویم و کسی نیست بداند چرا... سیل اشک دارد می ریزد بر ساعتها به حال من ... و من بی رحمانه به ساعت دارد خود را شلاق می زنم ...دارم اتش تن خود را با سرمای روزگار بر می افروزم دارم خود را گرم صحبت با خیالات می کنم ...دارم در تماشای حسرت به قابهای تهی م ینگرم و کسی نییست تا این گذر گاه اندیشه را پی بگیرد .. خودم عابر تنهایی ام و خیره ام به یک نقطه ی مبهم ... باز تو بودی که سراغی از من نمی گیرد تو به این شهر خیال اشنایی من گم شده در کوچه های خودمم ... دارم نفس هایم را حبس می کنم و کسی به من هوای تازه نمی بخشد ...برگی از تاریخ را ورق بزن که با من بودی و انگاه من دوان دوان خود را به ان روز خواهم رساند ولی تو به فکرروزی هستی که من ان روز نیستم به منی فکر می کنی که رفته است و نمیدانی این من هنوز در حال توس ... کسی نیست تا ادرسی بمن نشان بدهد و کسی نیست تا بداند ادرسی که می جویم کجاست ... این همون غوغای تحقیر بودن است که هستی اما نمی دای به کجا تعلق داری ... زندگی امروز و فردا می شود و من هنوز غرق گردش خیالاتم ... کسی ناجی این لحظه ها نیست کسی به نام زندگی نیست که من را زنده کند از این هیاهو ... می خواهم فرار کنم اسیر تر می شم میخوام اسیر بشم گرفتار مردم دیگر می شوم میخواهم در پس این شهر شهری بسازم ولی سرابها جهانم را گرفته نه متنی برای نوشتن دارم و نه اتشی برای تنهایی و در خود افروختن ... اینگونه می روم و می درم خیالاتم ... تو لبخند ترک کردهی مرا ببین تو ساعتهای بی من را در تابوت بودن بببین...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ توسط
|