به شهر بی ستاره رسیده ا در شبانگاهی که ماه چهره ای روشن دارد و چراغهای این شهر روشننند و ادمهایی در صید احساس و رسیدن به جولانگاه مهره های کژتاب سکوتها ...من در بازدم های خودکشی و تو در دم های زنده کشی و حالا این مردم این شهر را  ینگری در طول و عرض دیوانگی ها ..حقیر هزاران قدم در هزاران ثانیه و نهایتش باز اواره ماندن ... این کجای قسمت ما بود ...این نوشته ی بی لوح در کجای زدگی قندیل ما بود ... این تفکرات و نگاه های هیز در پاورقی کدام احساس بود ... نفرت و حسرت و این همان توشه ی هیز یک نگاه بی احساس است که دارد مرگ را در بوته ی رویاها اتش می زند و بغضی را می فشارد در گلوید که بس است حرف نزن و جنگ من و خودم اغاز می شود در پیاده روهایی که کسی چراغی به نشانه ی مهمان نوازی روشن نمی کند ...کسی همپای این مسخره بازی های بی محباا نمی نشیند و در نعره ای زندگی را دوختن ... حالا فریاد ها را رنگ می زنم ابی ارامش ... و تو از چهرهه ی ارام یک دیوانه چه م یدانی ... که هر جا می رود با خود داستان سرخ جنایت فکری اش را حمل م یکند ... و تو به فکر قاتلانی هستی که پشت میله ها دارند قدم زان روی دیوارها خط م یکشند در حالیکه ما روی خودمان خط کشیدیم ... هوای نفس هایمان بوی کژ روی می دهد و همه ی احساس ها را خورده ایم بجز وخشتی که از اعدام ارزوهایمان داشته ایم .. کسی ارزویی دارد ؟ .... یا من مانده ام و بابا نوئل ارزوها ... خیالت را خاموش نمی کنم گرچه نمیدانم که هستی ... می خواهم بروم تا انسوی شهر ستاره ها و قدم بزنم با پولک های اسمان ... کسی میان من و سیاره ی من فاصله انداخته کسی که زمینی است و تمام الوهیت من را در چهره ی خشم خود گرفته کسی که من را به هبوط کشاند و نگذاشت که رقص عریانی را تجربه کنم کسی که بروی تمام لحظه های من کشیده ها زد و سرخی تمام جانم را کبود کرد و کسی ندید پشت این روی سپید چهه جای کبودیها بر روحم ماند ... اینگونه میشود به اسمان رفت و براحتی از اینجا دل کند ... جایی که اسمان هم بخواهد تا رنگش را جعل نکنم ... جایی که دلم بخواهد ترا بجویم میان اسمانها ...