تماشاخانه خیالم رو باز میکنمب رقص های ور و هرزه خوانی هزاران سرود اسیدی در سینه وتمام کردن مهره ای یک تسبیح پاره ..باز به سیم اخر زدن تمام تجاوز ها و فریاد ها و از م دریده شدن جامه ی بازیگران عیان ... چگونه خیالمراب ه تو اویخته کنم که تماشای این زندگی تمامش بیهوده شد جز بنام تو که تو هم گم شده ای بودی که من نتانستم ترا د رخیالاتمحی ببینمم و با سیل هزاران خیال و نگاه های پریششان به چره های مردمی که فکر م یکردم تویی و انقدر اتش زد هزاران نفس های دود شده و خاکستری از قدم هایی که دیگر به سکوت ایستاده اند و انها هم افق را تمماشا می کند و به تمام شدن مردی م ینگردند که بی کامیاب از روزگار خود را به اتش زد ...و ندانستی که تماشای این منظره ها برای غرق کردن من در خود کافیست ... می گذر از سواره می گذرم از پروازها م یپدرم از تمام هستی و خود را میکشم و انگاه هر شب بیدار به تابوت دفن نشده ام می نگرم که متظر توست ولی تویی که از من هیچ نمیدانی ....تو از مردی نمیدانی که در این تلنگرها کشته شد تو از ردی نمی دانی که ارام اتش خود را روشن کرد تا خاکستر شود تو از مردی نم یدانی که چهرهاش به خطوط های غم پر کشید تو از هیچگاه این نفس ها نمی دانی تو از بازتاب هدفهای غیر ماندگاهر هیچ نمیدانی ...تو نمیدانی اداع یک قت ساده یعنی برید از زندگی و پر زد میان تعقیب سایه ها و ارزوها و از هم دریده شدن دوباره .. کجا بروم فریادم را کجا بزنم که نترسم کسی پشت سر میادا باشد و بشنود مکجا بروم تا داد بزنم به گوش اسمان کجا بروم که حتی در این متن ها هم مجبور به خاموش شدنم اگرچه فریاد م ... به خانه های اجری این شهر می توا اعتنا کرد به طبیعت نمی توان اعتنا به حنجره ی خاموش و فریاد ذهن نمیوان اعتنا کرد به هیچ معصومی نمی توا رحم کرد گویی تمام ابوهت ها به در هم کشیدن ارزوهاست به خون و اک غلطیدن حجنره و سکوت اس ... کجا شهر کجای دیا بروم کجا سیاره ها باشم که کسی نشنود حتی انکه همه چیز را می شنود ... گاهی تنها م یخواهم که کسی در تاریخ ذهنم حتی لحظه هایم را پیدا کند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۶:۵۴ ب.ظ توسط
|