به چشم دوختن های بی اختیارم به اسمان و لرز انگشتانم بنگر .. می ترسم از صدایی خفیف و اهسته ی قدم هایاین نفس در دمی دیگر .. می ترسم که باشی و من در طعم یک حسرت مزه های این کام خیالم را پوشاده باشم می ترسم به بودن هایی عادت کرده باشم که خود را زیر لفافه ی محبت خورده باشد می ترسم از اینکه بیهود بروم و تنها احساسی که داشتم انهم گم شود مثل الان ... بی مرز بی هیاهو بی خود می روم تا پرده های بودن را بدرم و به بی معنایی و ابدیت برسم به بی خود نفس کشیدن هایی که از تو گرفتم و به خودی که در باختن ها اویزان کرده ام ... چشمانی را بیاد اور که در شرمسازی همان نکته ها بازگوی عشق نشد باگوی احساس نشد بازگوی اعتراف زیر شلاق های حیا نشد و اهسته مرد و دم نیاورد که به تو م یاندیشید که زیر شلاق ها مجازاتش می کردی به تویی که تمام حنجره ی زخمی مردی را پاره کردی در سکوت ارزوها به مردی که ابدیت را در مردن یافت به مردی که فردا را در ارزوی مرده یافت ... اینگون خیالمرا چنگ می زنم اینگونه با خشونت های خیالی به جنگ جهان می روم اینگوننه چروک های صورتم را ی افزایم ایگونه ترک های دستانم را پیرتر می کنم ...به خود نگرکه بی صدایی و می ترسانی ...ن از ترس حقیقت گم شده ام در سکوت ها ... تو از ن سواره در صندلی محبوس چه می دانی تو از فکر ازادم در بند دست و پایم چه م یدانی ...تو از خیالهای رنگارنگم دراتاقهای سیاه خود چه می دانی تو به قهوه ای تلخ و من به لذتی از خیال بی انتها ... تو و ن در فراسو ها حرف می زنیم ولی من در فراسوی خیالم و تو در محدوده ی زمان ...تو اجیر شده ی غل و زنجیر های پوشالی و من در تاب دادن افکارم در دره ی عشق ... تو به اوج سقوط هایی و به تعمق های پرواز ... تو به سنگینی سینه ی بی رحمی و من به رقص اوازه ی مرغک های برکه ارام ...تو به زخمی شدن و خون و من به بوسه ای که طعم ان را بیاد دارم ... تو و من در اغوشیم من در اغوش دره و پرواز وتو در لبه ی انتهای قله ها ...برای یافتن حقیقت باید پرید ...به سوی عشق
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۳:۱ ق.ظ توسط
|