میگذر طوفانی و خورشید و ابرها را د رهم میپیچم خیال انگیز ترین رویای سرکوب شده را با تو میبینم ولی از امتداد این هرزه خانه های ذهنی که همیشه در پی تواند دارم شدیدترین ناله های دیوانگی ام را به بازدم های بی ثمر خوداویخته میکنم تو باید باشی در میان ادم کش هایی که احساس را ندید گرفتند و منی را به قتل رساندند که پر از عاطفه بودم ولی تمام سایهها را گشتم ولی نبود و ا زهم دریده شد خیالات ... ابرها چنگ میزنند و خنجر می کشند بادها م یوزند و ترا می خواهند از من بگیرند افتاب میتابد تا روزها را بگذراند و تو را زا من دور کنند ..ولی هوس های با تو بودن زیر افتاب و طوفان و خاکرز های سکوت همچنان می ارزد به پیوسته فریادها و خستگی و رگبارهای عرق هایی که از خجالت خود بود و تو نمیدانی چه حادثه ها از سر گذراندم چچه خویشتن هایی که در خود کشتم و چه بر لب و ززمه ها راندم تا کسی بداند اینجا مردی در میان سرسره بازی های این شهر دارد کودکی می کند ا بزرگی اش را بیاد یاورد ... تو نمیدانی از خودم چه ها دارم تو از خط و خطوط وحشی بر بوم زندگی ام نمیدانی ... تو به زندان وحشی من سر نمیز نی تا ببینی چه رام شده ام ...بی احساس ...و ادم های شهر طعنه زنان به من می نگرند عده ای در حسرت فرصت منن و عده ای در خواهش با من بودن ... اما تمام این ها یک کذر موقت است و انگاه که پشت حادثه ها طعم خود وحشتی را حس کنی تازه می فهمی از همه چیز گذشتی در حالی که بازیچه عده ای دیوانه بودی که قد تو قد نگرفته بودند و تنها اسمشان جنس دیگر بود و این در حالی بود که تو می خواستی به یک ستاره پر نور بتابی ... من شارده کوچولویی می خواستم باشم که بر سرزمین خودم ازاد می گردد و به تمام پری ها می گوید که در سرزمین من همه چیز است وو زیبای دیگرنمی خواهم ... اا کدامین سرزمین ومی تواند این را در خود هضم کند ...مردم می کوبند میروند من را می سوزانند و به تن هایی که هزاران بار زخم زده ام و روح خود را کشته ام م ینگرند و انگاه دیوانگی ها را در عاقلی خود م یدانند و نمیدانند تنها عاقل شهر همان دیوانه بود که در میان هجمه وحشت خویشتن می سوخت و تو از رنج به دیوانگی او رسیدی ...نمی دانند و نمی فهمند ..و فقط باید پیش رفت در این چهارچوب های شکسته و میله هایی که ازاد است ولی در قفس می مانی ...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۳:۲۴ ق.ظ توسط
|