مبهم میان در هم ترین رویاها در همترین اختیارات و قتلگاه سکوت ... ارام میان فانوس های شب قدم میزنم جاده ای بی مهتاب و خودم در تاریکی به سوی نور ماهی که جنون از ان دارم و تمام مهره های ستاره ای که رقص چشمانشان خلوت خسته ی چشمان هیز مردم را می دزد ...قدم میزنم میان سایه ها و ترا میان حلوت خود در انبوه اندوه ها می بابم ... به نام خدایی که ترا و من را تنها کرد شروع میکنم ... بنام ماتمی که مهتابهای شبانه مان را ربود بنام قدم زدنهایی به سوی خلوتگاه قتل ارزوها بسوی مرزی قدیمی دوباره پیش رفتن ... و تمام خستگی را از نگاه هایی به دوش کشیدن تا بببینی چگونه در پس سیلی های نگاه های حسرت دارد تنم با گداز نفس ها می سوزد و لرزه های ارزوهایم را به بهای بیهوده اویز میکند ... ارام میان تبسم تمسخر ها و ترا مچنان الهه ی پاکی دیدن ... اینگونه به سوی تو با تن زحمی می ایم و روحم را نوازش میدهم ... اینگونه خیال انگیز ترین خیالها را با چشمان گریانم میبینم و ترا دوست می دارم ...این گذر یک سرنوشت در ابهام هاست ... این همان بودن بی تملکی است که تماشاخانه ها را روشن کرد تا خود را به صحنه ببرد ... این معجون دیوانه و می گساری است که هر شب با خود می اندیشد و مقاومت میکند ...این همان هبوط ارزویی است که سیم خاردارهای تن را به ازادی و پرواز روح ها در خود تنیده ... این همان در حسرت هزبان بودن است ... تو در سواره های خیال چه کسی هستی و من در سوار خیال تو ... تو در ارزوی افق های پر ستاره و من ستاره ای در افق اسمانها ... من در لجن گاه نگاه ها و احساس های هرزگا و تو در نجوای لمس قلبت .. من بدور از تو در پیاده رو ها و تو در اغوش رویاهای بافتنی ... من در سرمای کوره راه تنهایی و تو شاید در حال اندیشیدن به فردایی بهتر ... من در متن کتابها و تو در جلد ادمها بدنبال ارزو بودن ... من بی تو تو بی من و ما بی هم اینگونه ر تهایی می میریم هر کدام در خیال های وحشتناک و دردناک ارزوها ... و دستمان در فاصله ای به اندازه ی یک لمس در بهت ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۸:۵۴ ق.ظ توسط
|