بازتاب یک رقص الهه در میان تودههای ااماتور پرواز عقابها ... تاسحرگاه سیل انوار افتاب بر پشت کوهها و نوازش هزان پرتو بر روی گلبرگها و درخشش هفت رنگ شبنم هایی که نوید از فردایی نو بار میدهد اما خط کشیدن روی درختی که تنش خشک تر شده و منی که در میان توده های خیال تو در دیوارهای زخمی یک زخم دیگر میزنم ... میجویم در پرتو خیالهای خود مردی از جنس نورکه روزی میتابد بر گلهای معصوم و پرتوش درخشان خواهد کرد اسمان زندگی را .. نه شرمی مانده در نگاه ملموس این مردم و نه خیالی رویایی...همه اش دست یافتنی شده و من و تو تمام وجودمان را به سنگینی خیالمان باختیم ... به اینن خیالهای جنگ زده و ای اوار دیوانه ها که در پشت تن زیبا روحی ضعیف را با خود حمل میکنند و تمام قد دراختیار کوسه هایی هستند که درکی از گلهای ساحل ندارد ... همه در دنیایی مبهوت خیالند و بعضی ها در دنیای دیگر غرق و زنده ... بعضیا میان اسمان و عضیها در خشکی و بعضی غرق در ابها ...ستاره ی دست یافتنی مان بالاتر از اسمان ماند و خودمام محبوس در زندان به جرم واهی ... تباهی در خیالات ریشه دواند و ازادی اندیشه همان رنگ غروب شد و چنین دردی را در خود داریم حل میکنیم ...نفسهایمان را از ابشارهای بودن بریدیم و در تن تعقیب خود بی معنا دریدیم خاطرات را ... من میان و تو اسمان در زندانم ر میان جایی که باید پرواز کنم اما معلقم در میان رویاهایی که باید رنگ و بوی ترا بدهد اما در میان واهیان در پرسه شبیه توام ... کجا در میان خیالات ترک خورده دنبال ترگ های دلم باشم کجای ای تن زخمی دیوار را به نوری پنجره بزنم وقتی افق ها غروب شد و اوار تمام خیالاتمان در گریختن از جاده ی رهایی بود تمام سوگ شدیم و در سکوت خود را به دار اویختیم ...از خود بریدیم وریاها را در بیرون جستیم دریغا که تو دست نیافتنی هستی و نمیدانند که تو در قله های دوری جایی در میان دیوارهای زخمی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۷:۲۴ ق.ظ توسط
|