به تابوت خود درود می فرستم به تکرار مرگ دوباره به خود مینگرم به پیش رفتن در کرانه های خیال به توده های غبار الود نفس ها و هزاران تبسم و مرگ که اخرش تکرار هجران و حسرت است . کسی نبود همپای ما کسی نشد در تعقیب رویاها و تنها نقطه ای بود ان دست یافتنی.تو ای بی نفس در هوای خیال من ای که دست نیافتنی هستی در میان توده های شبها وتنهایی های من کجایی؟ به خاموش شدن های هزاران ارزو در این اسمان بی ستاره کجایی ؟ تو ای بی صدا ترین ارزوی من در کجای دنیا در خوابی بگذار که به رویای شبهای تو بتابم بگذار در خاموشی این تن سایه ها قدم های خود را به سوی تو در اسمان پیش رانم بگذار در تن عریان دیوانه این شهر غفران به سوی تو ایم به جایی که گذر خواهم کرد و در سوگ ارزوی تو نمانده ام ....شاید این لحظه باز مرد ولی تو در همه ی خیالات من زنده ای ... تو در کجایی اسمانی ؟ تو در میان خیالاتی که سقفشان کوتاه بود نیتسی تو در میان محصورهایی که به فکر رهایی هستند نیستی ...تو ان مردم نیستی تو کسی در بود و نبود زندگی نیستی ... تو پیوسته و پر قراری و نه کسی می تواند از تو زخمی بردارد و نه می تواند ترا زخمی کند نه در میان همهمه ی اتش فشانی نه در خاموشی سکوت اتش فشانی تو در میان توده های شعله بودن و در سردی انتظاری ... و ان من بی هوا و هوای منی ... تو کجایی که از من عبور میکنی؟ ... تو کجایی که شکسته نمیشوی و در اوج دست نیافتنی هستی ... تو کجای حسرت من می درخشی و من ترا دوست دارم ... این همان خواستن توست این همان خواندن توست این همان بی قراری و طعنه زدن به دیگران است این همان زمزمه ی مرد تنهای این روزگار است که در تب تن های وحشت ای مردمان روح های زخمی نمی سازد این منم که پشت به چراغی روشن شهر به تاریکی ها پناه اورده ام این منم که در خود تنها کسی را در میان توده و هجمه ارزوها دارم که کسی ندارد ...کسی که در انتظارش هستم ... و کسی در انتظار امدن وی نیست ... این منم ...عابر تنهای سکوت این شهر در هیاهوی خاموش بودن های مبهم و دنبال معنا ی واقعی بودن...