زیبا کامل است

کمال زیبایی نیست اما زیبایی کلام است ... این حرف ضد تبلیغات کلیساست ولس حقسقت تفکر من این است ... معنای کامل شدن تهی است ... به خالق نگاه کن انسان را زیبا افرید ولی کامل نیافرید .... موجوداتی هستند که با قطع عضو عضو جانشین در انها رشد می کند پس زمانی که انسان کامل باشد باید کل هستی دراو باشد از این ویژگی ها تا هر ویژگی که در مخلوقات است ... انسان تنها زیباست چون چیزی دارد که دیگری ندارد ... و شاید بهترین ویژگی را -عقل- را داشته باشد ... پس بفکر کامل شدن نباش انوقت سقوط خواهی کرد ... پادشاهی نزد صوفی رفت و باغبانی یاد گرفت در اخر کار بعد از چندین سال او قرار شد که اموخته های خود را با باغ ساخت دست خود نشان دهد ... او سالها بعد از اخرین اموخته ها باغ خود را ساخت ... چیزی نبود که او یاد گرفته باشد و ان را در باغ خود بکار نبرده باشد ... هنگامی که از استاد خود دعوت کرد که به با او بیاید و نظر خود را بدهد استادی در تمام باغ او قدم زد ،سپس زیر لب گفت نه این باغ مرده است ...او برگهای خشکی را به باد سپرد و باغ پر از رقص و حرکت برگها شد ... استد گفت این باغ اکنون زنده است ... زنده است ... هیچ چیز را کامل نساز ... بگذار طبیعت وجود داشته باشد ...طبیعی بودن یعنی زیبایی ... زیبا باش انوقت کاملی اما با کامل بودن زیبایی حاصل نمیشود ...نمیدانم چرا هنوز به ان بهشتی که وعده داده شده نمی توانم قانع شوم ... همه مرده خواهیم بود ؟ یعنی همه چیز کامل خواهد بود ؟ انوقت روح من روان واندیشه و طغیانم کجا خواهد رفت ؟ حتما جایی است که زیباست پس کامل است ... حتما چیزی برای جریان داشتن وجود خواهد داشت ...کاش بدانجا بروم و ببینم

ادراک در اخر ...

شرقی ها درسهای بزرگی دارند از سلوک تا سقوط ... من از نگاه انان با تو حرف می زنم ...شاید بفهمی یک کمی که هستم ...تا اینجا که ناشناخته ای بیش نبودم...بیاد کاغذ های برنجی می افتم که اهل صوفیان از ان برای نوشتن استفاده می کردند اینها کاغذهای حساسی هستند ...چون خط تفکر تو را با مکثها و نقطه ها مشخص می کنند برای این است که نوشتن روی این کاغذها سخت است چون بخواهی توقف کنی کاغذ پر از جوهر می شود ... پس روان بودن را از ان یاد بگیر روان بنویس خالی وشو...کسی از من پرسید که دنیا بد است چون کسی تو رادرک نخواهد کرد ...من قصه ی رابین درانات تاگور را برایش تعریف کردم که جایزه نوبل ادبی را نپذیرفت به این ادعا که دنیا اور ا با این جوایز درک نخواهد کرد...چیزی ورای ادم ها هست ...و کسی دیگر که معتقد بود دنیا او را به خوبی می شناسد و ستارگانی که مردم برایش دست و پا میشکنند را نشان می دهند .. کدامیک بهتر است اینکه توجایزه نگیری یا بگیری؟و... بی خیال طمع بازی بخواهیم حرف بزنیم با ارزش بخواهیم قضاوت کنیم من معتقدم که باید جایزهر ا گرفت نه صرفا برای جایزه ...صرفا برای اینکه فهمیده شده ای ... این خوبست که دیگران به حد فهم خود تو را بفهمند و از تو تقدیر کنند ...نیازی به درک کامل تو نیست ... چون تو هر دم در حال تولدی ... بدترین تراژدی زندگیت روزی است که مردم تو را بفهمند ... و انوقت تو اسیری ... چیزی شبیه عنوان اسیر سرنوشت ... چون تو دیگر نمیتوانی تغییر کنی ... تو همان ادم عصبی یا خوش خلق میمانی .... تو تغییر ناپذیر می شوی ... تو تنها در زندان خود اسیر می شوی ... بگذار مبهم باشی ... و بگذار حتی خودت خودت را نشناسی ...این ضد مولاناهاست ... اما زیباست ... تو برای درک باید روی کاغذ مکث کنی ... اما وقتی امروز رها هستی سر از ناکجا اباد ها در می اوری ... تو ناشناخته ای که ناشنخته ها را کشف می کند ... از عقل دور است و دارد نقاشی خود را روی بوم می کشد ... چه زمانی نقاشی پایان می گیرد ... لحظه ای که یک قدم پس می ایستی و می گویی :"تمام شد " تو نیاز به هیچ ابزاری برای خلاقیت نداری ... بگذار خلاقیت با همه ی اشکالاتش رخ دهد و در اخر کار به ادراک روی بیاور ...برای نداشتن گام تکراری ... فقط در اخر ...

تقابل جز و کل

خیلی دور می نویسم خیلی دور انوار کمرنگ دارن بطرفم میان کم گرم میشوم می خواهم بنشینم و خودم را در الاچیقی گرم کنم اما انگار تن سرد چیره بر تن گرم من است من چیره نمیشوم میمیرم من ادمی برای چیره شدن بر کل نیستم ... چون بخشی از ان هستم چگونه یک جز می تواندب ر کل احاطه کند ؟... به خانه میروم جزئی که خود ساخته ام و بر ان مسلطم ... گرم است لباسم رادر میاورم من دارم ازاد میگردم ... چون عریان ... چون برهنه خالی از هیچ علایقی برای پوشانده شدن ... خواه که رها باشی خواه بخشی از ان خودت در دامان یک نگاه اسیری ... خو.اه بخواهی فرار کنی خواه نه تو وابسته ای ... چگونه از چیزی که در تراوش توست فرار می کنی ؟ چگونه خودرا فراموش خواهی کرد و.وو... انسانها فراموش نمی کنند منحرف می کنند ... و بخشی از این حقیقت اینست تو امکان ندارد که بخواهی چیزی را فراموش کنی فراموشی در کار نیست ... پس وقتی فراموش کردی ت!!! تو مشغول چیز دیگری هستی ذهن تو پر می شود از غیر ... پس تو ان را جالب میابی ... پس بزرگتر می شود ... قبلی محو می شود ... می گوینددر نیا فقط تعدادی معدود هستند که میتوانند همزمان به دو چیز فکر کنند !!! وگرنه بقیه زهی خیال باطل ... ذهن تو پس دارد معجزه خاصی نمی کند ... ذهن زمانی معجزه گر است که ادراک داشته باشد چند قدم جلوتر درک کند ... و تعداد معدودی هستند که میتوانند اذهان را تا انقدر که قابل درک نشود منحرف کنند ... سکوت بر ذهنم و سکون بر انگشتان سیطره پیدا کرد...

مرده ای ...

معنای خیلی چیزها در خود چیزها محو می شود مثل این می ماند که مادر مرده باشد من مفهوم خیلی چیزها را گرفتم اما وقتی به مفهوم چیزی می رسم که در خود است میمانم ...می خشکم ... تحقیر می شوم ... چون تحقیر را می بینم ... مثل این می ماند که نوزاد این مادر بجای تبلور تولد خود مادر را به مچالگی و محو شدگی می کشاند ...لیاقت یکی از این چیزهاست ... زمانی که حتی قادر باشی از شانه های روابط بالا روی و یک جایی از همین جاهایی که کسب می کنی تو تحقیر می شوی به زیر کشیدمه می شوی چون تو مرده ای ... سالها قبل مرده بودی ... ان موقع که میخواستی زاده شوی ... بودا پسر عمویی داشت که نزدیکترین کس به بودا محسوب میشد بعد از مرگ بودا از پیروان و سالکان خواستند تا خواب و یا خاطره ای از بودا یا از مرید بودن او دارند بیان کنند ... همه را پذیرفتند بجز تنها نزدیک او یعنی پسر عمویش ... پسر عمو بر روی پله ها پشت صومعه نشسته و فکر می کند چه باعث شده ؟ و اشکال کار در کجاست؟ او اینک پیر بوده و سالها از جوانی در پیرو بودا بوده است ... او بیاد اولین روزی که به نزد بودا رفت افتاد ... روزی که او به نرد بودا امد و گفت چون من سن و سال بزرگتر و کاریزمای بزرگتری در خانواده دارم به پیروی تو در ایم به سه شرط ... شرط اول اینست که هر جا که بروی حتی بهنگام خواب با تو خواهم بود ...شرط دوم اینست که هر زمان بخواهم که کسی را به مریدی خودنپذیری باید بپذیری... و سومین شرطم اینست که همیشه از من بایدتعریف بکنی //// ... این اولین گام اشتباه او بود و شاید مهمترین ... سالکی که خود فقط سه شرط در کل عمر تعیین کرده باشد و حتی از ان تااخر عمر استفاده نکند یک سالک حلقه به گوش نیست ... او مرد چون سالها قبل خود نوزاد خود را به سه شرط میراند ... و حالا لیاقت او مورد تردید اهل بزرگان و سالکان است ... تو شاید بتوانی امروز صاحب یک استخدام شوی ولی تو مرده ای ... تو مرده ای بیش نیستی ...

بی خیال بابا  

ازاد باش

واقعیت با خلاقیت ساخته می شود از اينرو منهميشه مي گويم بدنبال روياهايت برو ... بگذار خالي شوي از انچه كه در ذهن تو دارد مثل مار بخود مي پيچد بگذار رها شوي ... ميكل انژ از بازار مرمر فروشي مي گذشت به يك سنگ مرمر توجهش جلب شد به فروشنده گفت قيمت ان چند است؟ فروشنده گفت اين سنگ بزرگ و بي مصرفي است و دوازده سال اينجا فقط فضا را اشغال كرده است بردار رايگان مال تو ... ميكل انژ چند ماه بعد سنگ فروش را به خانه اش برد مجسمه اي از مسيح و مريم مقدس بعد از به پايين كشيدننش از صليب را ساخته بود سنگ فروش گفت بينظير است و ميكل انژ پاسخداد اين همان سنگ بدرد نخور توي بازار است ! سنگ فروش گفت چگونه ممكناستازان سنگ اين اثر خلق شود ؟چگونه توانستي؟ انژ جواب داد من مدتها بوددر فكر ساخت چنين اثري بودم و زماني كه سنگ را ديدم گويي مسيح و مريم از منميخواستند كه انها را از دل اين سنگ بيرون بكشم من تنها زاييده هاي ان را برداشتم فقط زاييده ها را ... خلاقيت نيمي از انرژري است كه بايد داشت و شايد كل ان ... بدنبال اروزهايت برو ... خود رانفروش بگذار ازاده باشي و همه چيز جور خواهد شد ...