به تن های خسته در این وادی بی محابا ... شکسته مردی که اغاز گر پشت کردن به تمام دنیا و زمانهاست ... به سیل سواری از موجهای بی اعتنا به اندوه ساحلم ... به تمامی درزهای پوشیده از کاه گل و زندگی سست برا چوبهای نخلی که برگهایش اویزان شده در این کومه ی زندگی ... این است ابدیت در بدویت من ... می گذرم بی اعتنا به تمامی دنیا و قانون هایش ... میشکنم تمام سنتهای بودن و خواستن هارا ... می میرم در خود زنده می کنم مرد دست نیافتنی را ...می پوسم و زنده م یکنم جوانه ی خزان زندگی ام را ... می گذرم و تو م یتوانی در رد پاهای من افق بی محدود را ببینی ... میی توانی زیر دوش حمامت تمام خیالهای وحشی نبودنم را حس کنی می توانی تمام زندگیست را روشن و خاموش کنی می توانی ببینی سردی و صبری این مرد بی هیاهو در ود ...می توانی دلای لرزان هزاران کوسه را به تنگ زمان با من بودن بببینی ... می توانی برای اسمان من تور بیندازی و ماهی صید کنی می توانی بروی و بیایی اما من همینم یک مرد دست نیافتنی و رهگذر در افق هایی که به مایش من ر امده انند ... ارام میشوموقتی خودم را پیدا م یکنم ... از تمامی ادمهایی پر احساسی که هم ظرف افکارم نبودند از دریایی عشق زیر قایقم که من را غرق نکرد ... منی که در سواره ها خاموش و گرسنه ...اما مغرور و در زندگی کشی ... من هستم زیر لگد هزاران دنده ماشین عقل ... این منم بی محابا برای زندگی که کسی از فردای ان خبر دارد ... این منم با پدری که م یکوبد نصایح خود را بر گوش چپ و راستم... این منم می شکنم فردا ها را و فردایی می سازم که کسی نساخته ... این منم یک جریان ساز انرژی ...این منم منی که تمام من بودنش را در حلقوم سکوت نگهه داشته و با بوی تند بی اعتنایی وو بی رحمی دارد جنازه های زمان را می شمارد منی که دارم با خود اوای وحشتی از بودن را به لرز دنیا می کشانم ... این منم با همان رویای همیشگی و بیهوده گذراندن در سوختن لبها از خاموشی ... کسی از دنیای من خبر دارد .... گسی به عظمت افق من پینمی برد کسی نمی تواند نفش های زندگی ام را بشمارد کسی نمی تواند رد پاهایم را در فرداها بجوید...
بر فراز و نشیب این تپه ی خیالی فقطیک گذربی جنس از ابرهای پراکنده مانده است من بر صیدسیبیالوده بودماا رکهی خیالمدر زلالا اندیشه ها بود حباب های ترکیده و وزغی که روی برگی به تماشای موج های سنگ انداخته شده است من و پیکر سسایه ها و زندان خاطرات و بی خود مانده .... به نام ان مردی که هیچ نداشت از تو می تو می خوانم به نام مردی که تنها ترا داشت ... بنام مردی که سنگ قبر احساسش سالهاست زیر تپه های ...مدفون شده است ... منم
زیر یک هساهوس خطرمنم در کالسکه ی اششرافی سوی قصر ارزوها و باز از قصری که پنچره اش ازادی میخواند خیره به اسمان و برکه نگریس ن ..باید گاه به گگاه پناه برم به این برکه ها ...باید به پشت جنگل ها بروم باید به هزاران رنگ و لعاب گلها حسرت دوختن ... نسیمی می وزد و اسمان هنوز ابرهای پراکنده اش نمیبارند ... باید بارید باید یاد ترا از خاک نم خورده گونه ها بیرون کشید ... باید بر فراز و نشیب این ساعتها و نفس در سینه ی الوده ب عشق به سراغ هق هق و گریه ها رفت .. باید دوید و نایستاد تا کمی احساس درون را تماشا کرد .. . بایدپوسید و به تو نگریست که می روی زیر سایه ها ...
بایدترا بویید از درون پلهای باغی که کاشته ای باید ترا نقاشی کرد در تپه ای که افقش را به گردافشانی خاطرات در اکنون پرداخته است ...این است ارامش مردی با شال گردنی از دوران سرد بی تو شدن ... اینست اتشفشان سبز و بهار من این است تمامی سبکبالی مردی که بی خاطره از همه ی ساعتها ی بی تو ست این است اوای معصومانه ی کلبه ی بی چهار چوب من در بیرون از قصر ... اینست تمااشای واقعی ابدیت ... اینگونه م یتوانم ارام پرواز کنم ... اینگونه میتوانم تا ترا لمس کنم اینگونه می توانم زیر هزاران هیاهو پاکی و معصومیت ترا بیاد زنده نگه دارم .... اینگونه ...
بنام یک مرد تنها ...به نام خدایی که خودش است ... به نام مردی که از جنس گذر های هاران خیال از توست ... به مردی که سواره در کوچه های ای جهان بی مرز است ... به مردی که در مهره های خیالش رگهای بی نفس دارد ... بنام مردی که خیال تو سیلی می زند صورت ذهنش که بیدار شو ... ب من خط خط کشی در تلنگر تعقیب یک اونگ بهی معنا فقط بنگر ... بنگر که تو رفتی و من دارم به تماشای یگ لبخند تو چنگ می زنم ...چشمانم گریان چه است وقتی خود قاتل تو بودم ... بی تو تا کجای این کرانه ها را رقم بزنم ...بی تو تا کجا بروم که با تو باشم ... سیل می بارد از زیر لحاف هزاان سکوت و مردی بیدار در نیمه شبهای عاشقی یا جنون ... بیدار شو ای ذهن لعنتی بیدار شو ...زمان گذشته امروز ماه هاست از ا قضییه گذشته ... ای لعنتی نکبتت بایدار شو ... ای بلعنت به ویرانه ی تن لرزه ی قلبم نرو ... ه نام مرد تنهایی ها نرو ... به بوسه های پر از اشک نرو ... فقط بمان تا به یک نعره دل بدوزم ... دریغا رفته ای ... و من تنها به تصویر هایی که پنهای از تو گرفته ام چنگ یمی زنم ... بیدارم ولی انگار در خوابم ... خوابی اما انگار بیداری با من ... هیهات ... کسی نبود بداند پشت هزاان لحظه فرو ریخته از لجنگاه این نفس ها چه نسیمی از عشق می ورزد ... هیهات به من هرزه در این تفکر تو ... هیهات به من خفته در درون زمان با تو ... هیهات به منی که اعتراف نمی کند هیهات به ذهنی که با دیدن تو گم می کند ادرس کوچه های عقل را ... هیهیهات به من ...هیهات به این خاطره های بی سر و انتها ... یک لحظه با تو کافیست تا را ساعتها غرق ان لحظه کند ... هیهات از من ...هیهات از احساسی که داشتی هیهات که فرو ریهایم و ریختیم دنیا را به هم ... هیهات به فریب های خود و دیگری ... کاش بودی میدید که از تشویش این لحظه ها به جنون می رسم ...به پس زدن های تمام ادمها ... به انزوای و تعهدی که نمی دانی متعهد ماندم ... تو کجای ای دیوانه سرایی ...بگو و بیدارم کن ... که من لرزان از خاطره ها با خود خط زد ای رویاها ... در تماشای هزاان لحظه بی تو ... و نعره ای که بر لبها دوختم ... اینگونه چنگ به خود می زنم ... اینگونه می روم به گذر گاه های بی هدف ... اینگونه مست می شوم با تو در هزااران غم ... اینگونه مست می افتم در خواب ...