چون ناجی هرز الود امده ای به سراغم که امشب را به راهزنی خیالم بپردازی... به احساسم چنگ بزنی و من را چون عاشقی تنها و بی کس نشان بدهی ...تو همانی که به لخند و ترحم به من م ینگری و هزاران چایی را موقع شنیدن غصه هایم می نوشی تو همان متجاوز به لحظه های تنهیی منی... برو تنها بگذار باشم میان توده های وحشت و دیوانگی ام ...بگذار حس دیوانه بودن را تجربه کنم ..انقدر چون دیوانه کر کنم که دیوانه شوم و کسی نداند چگونه دیوانه شدم ... از فکر دیوانگی ... خود تنها م یروم تو نم یخواهد به تعقیب من بپردازی وگرنه دیوانه خیالات می شوی...کاش خیالات تمام نشود کاش دنیا از من و تو بگذرد کاشتنهاراز دنیاکشف خیالات باشد...انگاه هزاران دنیا هزاران نفر حتینخواهند توانست حس یک لحظه ی من را پیدا کنند انگاه خودم میمانم میان این اندو ه ها و انگاه معنی اندوه به قدمت تاریخ کشف خواهد شد... کوه ا اب شد اند روی کوه ها گیسوانی سفید نشسته اند و بر سر این غصه ها ارامش را نشانده اند...بغض حفته سینه ی این جهان هنوز عظمت ها دارد...تاریخبه قدمت هزاران رویا قدمت دارد... چقدر طولانی خواهد بود هزاران داستان خشت و خیال که من را به تو میر ساند... تمام قصه ها را به تو و چوپان سینه ی کوه ختم کردند ... و تو از من پشت پای کوه ها چیزی نیددی...

تمناهایم را می شمارم تعدا تعقیب های ترا...تماس می گیرم با خودم وناخوداگاه لرزه های تن ستارگان در اسمان را میبینیم...میترسم انگار دنیا می ترسد و من میلرزم با سایه ها...سکوت و هیز نگاه ماه بمن ... دارم پیش میروم چون رگباری از تنهایی ها که به صورت سیلی میزند و روح نفس هایم را از نشان میدهد من به تنهایی و سرمای تنهایی عادت کرده ام ... به این توده احساس های خالی از زندگی....به مرگی که سیاه پوشم تنها سایه ام بود ... به شکلک هزاران نور و ستاره که به فردایی امیدوارند که خورشیدی فروزان تر خواهند داشت... من به تو م یاندیشم وحشتی در میان خیالهای حلقه بسته به این جاده ها دارم...

 از گدر های بی اختیار و طعموحشت که در گاوگاه جاده های من گرفته شده استنه دارم طاقت بودن نه تکرار ولی مانده ام در ابهام بودن ... خیالی را روی شب و روز ط م یکشم ه اندوه مبتلا می شوم ... به تو که تنها نظاه گر درون منی و من از تکرار تو در خارج می ترسم ولی هزاران بار ترا در درون تکرار میکنم ... من از افت های خیالم به تو پنا می اور و می ترسم از خظ و چین و چروکهایی مه ما را در سیل عرق شرمساری غرق کرد.. و هجران و هجمه های خطا و دل زدگی از دنیای بی تو را به روی دوش کشیدن ...زخم می زنم از بالا ها دست می کشم به یر طغیان و سکوت ها و گره ها را در هم کشیدن.. دارم وحشت زده دنبال طعمه ای در زباله دان میگردم...و حلا ب یتفاوت به گوشه ها و کناره ها پرسه زنان میپوسم...بادهای وحشی حسرت من را تا دور دستها می برد... حس ترس ...اعدام ارزو زیر خاکستر انتظار.. تحویل هزاران سکوت به یک صدای شعله... و غرق شدن در تماشای خود در اتش... غرق در انتهای بودن و پیش رفتن در خودسوزی ها ...تشویش دارم ..حس دارم حس دارم... خود را می بازم ... تکیه گاهم شده بوی عرق شرمساری... و تنها امیدم زخم هایی است که در تب تن زخم الودم به من دارد میخنددکه اسم ترا حک کرده اند... چنان هزاران خشم را در خود خوده ام که خفته دارم فریاد میزنم ... این است همان نگاهی که مرزمن را به تو وصله م یکند من را متوقف می کند تا در رویاها چون دیوانه ای ترا بجویم ... اینگونه از تو بیشتر بدانم که تو باشی باز کنارم ....