ای مرد تنها ... ای الوده در نگاه ها ... ای خیزش تمسخر تنهایی...ای رفت در برگشت های زمان...ای طعم خورده حسرت ..باز در حال نوشتن غم نامه ی خویشتنی ...کسی نوشته هایت را نخواند و کسی در فکر تو نبود ...فراموش میشوی و میروی به سوی قصه هایی که حتی کسی دوست ندارد به ذهنش بیاورد و یا کسی دوست ندارد باشی ... این تنهایی قد هزاران ساعت و کره ی زمین اس ...جاده ها زیر پایم می اندازم و در چرخش زمان خود ثابتم در اندوه تماشای تو ... چه کسی بی محبابا می تواند تو را به من برساند ... یک سیل اشک به بلندای تمام اقیانوس ها و عمق تمام استفامت ها ... به اتش زدن های سینه ی خاموش و روشن کردن شبهایی که انوار حسرت دارد سایه ی خواستنت را بلند میکند ...من در تماشا ی تمام شدن احساس و تو در تن اغوش گرم فریب ها ... چیزی را به نام عشق ساختن ... در حالیکه در رویای دیگری ... در حالیکه یک گوشه ی تنهایی هایت به سراغ مرد تنها می ایی ...به سوی مردی که بی نشان خاموش شد و چیزی نگفت تا بدانی که ابدیت را خواهد ساخت ... این تمام لحظه های عبور یک مرد است ... تو از دنیای مردانه چه میدانی جز دنیای مردان هوس رانانی که به خود قامت مردانگی اویخته اند در حالیکه مرد واقعی در قصه های توست ... قصه هایی که کسی از ان خبر ندارد و شیطانی که شلاق میزند تا مردانگی را از او بگیرد و به سیم اخر بزند و همه در دام هوس ها بسوزیم ... این است قصه ی گمنامی از تعقیب سایه ها در خاطرات و اینگونه از هم دریده شدن های یکسره ی احساس ... مرد قصه ها مرد و کسی در طواف ذهن خود سراغی از رد پای عابر بی صدا نخواهد گرفت ..کسی نخواهد پرسید چگونه جهان را در دستان داشتی ... می روم در اقیانوس هایی که کسی از شرم اشک خود حتی مردی را حس نکرد که قامتش به بلندای اقیانوس هاست و در عرض دنیا در حال حرکت است من میروم بر خواب ها میشورم تمام لرزهای حقیقت را و میی نشینم در اتش زدن قصه ها و پراندن تمام پرنده های ارزو و پیش تاختن تا یک مسیر متفاوت از تاریخ را سپردن... تمامیتم دارد در تمامیت این جاده ها هدر میشوم ولی میخواهم جاده ها بدانند که که جهان در زیر پای من است و چیزی نبود که جهانم انرا با بخواهد و نداشه باشم..

به خود میبازم ...چهره ای شاد را و صبوری که دارد به خود دروغ میگوید... به هرزه نگاهی که طعم مرگ میدهد و به سایه ای که شبیه تو است ... در درونم ترا به ماه تشبیه میکنم و میبینم هر اچه را که نبادی مببینم ولی حریص دیدن انم ...ب تعقیب دروغ ها می پردازم و یک نور میتابد و از هم دریده میشود شبح تو ... به سوی نامه های بی تکیه و رقصان در هوا مینگرم که دامن طبیعت انرا از من گرفت و تویی که ندیدی من را و منی که ترا میبوسم حتی از فاصله ها ... دو گاه در پشت پنجره ای که اتش میزند اطرات را .. و میکشاند من را به زیر حجم تهایی و در انزوای خود پر میکنم فضای این طبیعت ها و اثار زخم هایی را در تن زمی قلبم حس میکنم ... به غار منن کسی سر نمیزند و م در ان گنجینه ای از یاد تو دارم که ناپیداست ... کسی ندید کسی نبود ... این کوچه ها را به پایین کوه و بالای کوه می روم و میایم و خیالاتم را اویخته ی هزاران قله ی تنهایی کرده ام ... زخم ها را خورده ام و چنگ به یقه اسمان گرفت ام که ترا بمن پس بدهد ... یا زان را بمن بازگرداند ... یا انیشه ای که من را از تو اسوده تر کند ...شکسته سخنی در توک زبانم دارم که انرا به زیبایی های واژه ها می ارایم اما در فطرت این اندیشه ها تویی که پناه گرفته ای و هر روز بر درخت عرم تبر میزنی ... و من می ایستم تا باز به تو فکر کنم ... تو مثل همیشه کارت زخم زدن است ... و چه مرد مقاومی را میبینم که می ایستد و به تو مینگرد ... میگذرم ووو در تن تنهایی خودم یادی از اینده را با خود دارم ... به للحظه ای که تو پناهگاهت را در نام من خواهی جست و اگاه میشود خدای دست نیافتنی و نا دیدنی صحنه ی خاطرات تو ... و تو بیاد لحظه هایی که یک عمر زخمم زدی خود را زخم خواهی زد ... و انوقت انتقام من خواهد بود از تمام لحظه هایی که سال به سال خط ب ط برای تو نوشتم ... و تو ندیدی که اسمان را چگونه گریان خواهم کرد که رهایش کنم ... اینگونه میرود این مرد به سوی جایی که کسی از او نشانی ندارد و روزگاری برخواهد گشت به سرزمینی که همه او را خواهند شناخت...

ارام باش تکرار امروز ها  را داریم تکرار یک اهنگ تکراری و فرراموش شدن در جلان اندیشه ی تابناک .. طعم تنهایی را مزمزه کن تا در تن اخرین مرد بی پناه زیر هزاران اوار شکسته ارام باشی .. باید شکنجه گر را ستد باید ترا ستود ... من همانن اندیشه درخشان در تاریکی ابدیت هستم که ارام ارام به بدنبال تحسین هزاران ابر بر خییسته که ماه را پوشانده اند ... دارم خود را در توک های فوران زده ی با انوار میبایم ... به شرمساری های رفته در خیالات و اوار زخم هایی رو تنم ... تو اینک در جولانگاه اندیشه من میچرخی وتمام زد بودن هایت من را که اسیر خود است می رنجاند ... میرنجم به بهای ایینی که من وتورادرحلقوم ها پایبند پایبندی ها کرده است ... میروم تنها باز سراغ افقی که مردی تنها را بیابمکه دارد ب تماشای شهر یننشید و ترا جستجو کند...

به قتلگاه سکوت امده ام به یمان حزن و اندوه های مردانه ... بی میان متلک های توک یک احساس که انوار تنهایی بر ان میتابد به چکه های اسیدی که از اشک بر میاید و تنها با قوزک های پایی که تنهایی را با خود تنها کشته به اسمان میبرد و اعدام احساس میکند در طلوع ساعت غم و تعقیب میکند جنازه ام را هزاران فرشته ای که به سوی رستگاری میخواهند برند مرا ... کجای تنهایی با خود باشم در کدامین چاله های اسمانی اقیانوس اشکهایم را پنهان کنم در کجای معنای خفته ی مرگ زندگی را بجویم ... به سوی اهنگی دلنواز پیش می روم جایی که در خس هزاران شاخه ی تنهایی صدای سوز گرگهای زندگی سراغم را میگیرد و من میپیچم در تن پوستین روباهی که خود را به اسمان برسانم و فریاد زنان به سوی دیوانه ی هجوم نجومی ستاره ها پر بکشم بسوی یک نوشته ی بی بوسه بسوی خط هایی که بر کاغذ میکشم و در حکم یک مرد تنها شکارچی خود بودن .. من همانم در پس اندیشه های گم شدهی احساس ... منم که به یکباره رنگ اسمان را هفت رنگ میکنم تا پگشت اشکهایم طلوع کنی ... اما ... زمزمه های تن خسته ام دریده اند اینده ام را .. میخواهم بروم دستانم خشکیده اند میخواهم لمست کنم دلم زخمیست میخواهم از هرزه خواهی عبور کنم خود را الوده ی نفس های بی رمق میبینم به بنیان اندیشه ای بیثمر که در تن زخم درخت پیر خانه مان کودکی را بیاد می اورد که روزگاری به اوج می رفت و اوج کم می اورد در برابرش و حالا به عصایی تکیه کنان نشسته ام تا تو بیایی و من به شوق تو یک لبخند بزنم چون کودکی که از درختی بالا میرود برقصم چون مردی که به مراد دلش رسیده و چون اسمانی که افتابی میشود بعد از گریه ی باران .. سیل احساسم را زمان برده است و حالا من مانده ام و چایی سرد .. به قند پهلویی که در پس لباسش اثار چنگ تنهایی و چروکها دیده میشود ..در اوار هزاران سقف و بوسه ها را شعله زدن در خاطرات و تنها به سوز یک زندگی دیوانه وار بی جهت زیستن ... به شکارچی خسته ی گرگها نگاه کن که خود به پوستینی ترک برداشته عریان رو به طبیعت نشسته است...

ارام بنشین بر سر مزارم... بیا یار یکدیگر باشیم من در اعماق تو در اوج ... مثل همیشه ... مثل زمانی که تو در دوردستها بودی و من در طعمه ی شغال های وحشی... زمانی که اتشفشان شد و من زیر گاختهای تنهایی دفن شدم ... به لحظه هایی که جوانه ها رویید تا اعماق مارا بپوشاند و طبیعت چرخید و باد وزید و شکوفه ها و گنجشکان خواندند ... و گویی دنیا بدون ما  بوده و خواهد بود ... و مردمان از نسلی به تولد نسل دیگر میرسند و من و تو فسیل این سرزمینیم در حالیکه ما صاحب این زمین بودیم ما صاحب ان گداخت احساس بودیم ما مدفون در بطن رگهای خیالات ذهن فراموش شده ی این طبیعت وحشی بودیم و نسلها امدند و من و تو را به خودمان پس ندادند انها ما را با برجها خاموش تر کردند تو را به اوجها بردند و من را بع اعماق دفن تر کردند ... انها همان خیالات وحشی بودند که نعره میزندد که تو بمیر ما میمیمانیم ... و من مردم و خیالات باقی ماند دلم لحظه ای را میخواهد که من هم بودم ... لحظه ای که با تو بر دشت ها قدم میزدیم دسانت در دستانم بود و میخدیدیم...دلم ان لرز صدای تو بر قلبم را میخواهد ... دلم زمانی را میخواهد که قلبی داشتم و میتپید ... دلم زمانی را میخواهد که در سیل خبالاتم به تو زود میرسیدم ...و اعماق تن خسته ی من با بوسه ی تو رها میشد در اسمان ... و انوقت زمینی بودم ولی در اسمان بودم ..در اسمان بودم ولی دستانم دست ترا گرفته بود ...خورشید میتابید ولی دستان گرمابش دستانم بود ... هی ... من به ان من می اندیشم نه این خیالات بر باد رفته ... من به ان زخم هایی که برای دویدن بسوی تو فراموش میکردم را میخواهم من ان لحظه ی در اغوش کشیدنت را میخواهم ... من ان سیل تبسم های ترا میخواهم که در نقاب پنجره ی زمان عبور میکرد از قلبم عبور میکرد و ابدی میشد ... من ان تکرار بودن را دوست دارم که سنگینی چشم تو بر هم مرا دلگرم میکرد که نفسهایت را حس میکنم من ان بوسه ی سرخ احساس را دوست دارم ... من ان خدا شدن و خدایی کردن با تور ا دوست دارم ... من ان قلب افکنده و سربزیر سینه ام را سربلند میخاهم ... میتپد و میروم اما در سرمینی که پشت بمن کرده .. ان سرزمینی که اباد است اما نمیداند از تن خیالات و احساس من جوشیده است.